|
استفاده از ايدههاي صحنهاي
تيغزن با توجه به گرفتوگيرهاي موجود در فيلمنامهاش به نظر ميرسد چارهاي ندارد جز اينکه بر بازيگرانش متکي باشد. چون فيلم قصهاي سرراست را تعريف نميکند، در نتيجه بسياري از جذابيتهاي داستانياش الکن و بالقوه باقي ميماند. از سويي قصد فيلم بر اين است که با تماشاگران بسياري ارتباط برقرار کند، بنابراين ناگزير است تمرکزش بر بازيگرانش باشد. چهار بازيگر در اين فيلم نقشهايي کليدي برعهده دارند؛ رضا عطاران، لادن مستوفي، علي صادقي و رضا داودنژاد. اگر آدمها و اتفاقات فرعي موجود در فيلم را ناديده بگيريم، فيلم داستان دو دلداده قديمي را روايت ميکند که پس از گذشت بيست سال همديگر را پيدا ميکنند، با اين تفاوت که ديگر شبيه گذشته خود نيستند. عطا (رضا عطاران) و نازنين (لادن مستوفي) در کودکي همسايه يکديگر بودهاند و همين مساله باعث شده که عطا به نازنين دل ببازد. آنها در کودکي همديگر را دوست داشتهاند، ولي حالا يعني بيست سال بعد، نازنين سگهايش را دوست دارد و عطا اتومبيل آريايش را و با توجه به اينکه بيشتر موقعيتهاي داستاني در دل ديالوگهاي آنها جاي گرفته، نقش اين دو بازيگر در روند فيلم مهمتر است. به لحظه برخورد عطا و نازنين توجه کنيد. نازنين وقتي از خانهاش بيرون ميآيد، با يک نگاه عطا که در داخل اتومبيل است را به ياد ميآورد، به همين دليل هول ميشود و به هواي گم شدن دفترچه تلفنش به داخل خانه ميرود. از همين لحظه ديالوگها و مخصوصاً ميميک اين دو بازيگر در پيشبرد داستان سهم اساسي پيدا ميکند. از زمان سوار شدن نازنين به داخل اتومبيل تا لحظه گير کردن اتومبيل در ماسهها و پيادهشدنش قطعاً اين دو بازيگر هستند که داستان فيلم را جلو ميبرند. اندازه نماها در داخل اتومبيل از متوسط نزديک تا نزديک در نوسان است و هر دو بازيگر کنترلي موفق بر حرکات صورتشان دارند. مخصوصاً رضا عطاران با توجه به پيشينه بازي در عرصه طنز فضا را بسيار مفرح ميکند. به عينک گرد و ريش بلند او توجه کنيد که به شکلگيري شخصيت او کمک فراواني ميکند و همينطور به پرتاب کردن برخي کلمات از دهانش، مثل جاهايي که با دختر کَلکَل ميکند و اين جمله که «گشنگي نکشيدي تا عاشقي يادت بره» يا هنگامي که گردنش را ميخاراند، به قول خودش ترانه ميخواند و سعي ميکند فضايي متفاوت را به وجود بياورد. پيش از اينهم با ايننوع بازي او در هوو فيلم پيشين عليرضا داودنژاد آشنا بوديم، اما اينبار بيشتر تلاش ميکند در مسير ايده اصلي صحنهها قرار گيرد و احتمالاً از تواناييهاي بداهه خودش به بهترين شکل استفاده کند. از جمله زماني که کنار دريا به خداي خود درباره موقعيتش شکايت ميکند، نشان ميدهد که اين توانايي را دارد که حتي از ايدهها و موقعيتهاي فيلمهاي ديگر به شکلي هجوآميز در جهت پيشبرد داستان استفاده ببرد که در واقع حاصل نگاه فرامتني اوست. بازي لادن مستوفي در مسير جاده بيشتر مبتني بر چهره و نگاه است. او سعي نميکند ديالوگهايش را به شکل خاصي بيان کند و فقط درست گفتن ديالوگها از طريق مکثهايش، سکوت و گاهي بيخيالي اين فضاي دونفره را هدايت ميکند. تيپيکترين نوع بازي را مجيد (علي صادقي) ارائه ميدهد. نمونه يک جوان پا در هواي امروزي که با ارائه ديالوگهاي روزمره ناشي از بيرگي و بيانگيزگي، شخصيتي توأمان بهشدت کاريکاتوري و بهشدت واقعي را به نمايش ميگذارد که البته نمونهاش را در هوو نيز شاهد بوديم. رضا داودنژاد (نيما) عاشق دلباخته و البته کور نازنين نيز توانسته وجوهي ديگر از سادگي و حماقت شخصيت يک جوان امروزي را در معرض ديد قرار دهد. آدمي که هيچ انگيزهاي ندارد و فاقد هر گونه منطق است و به عبارتي، بيخودي عاشق شده است. در کل به نظر ميرسد بازيها در سکانس طولاني جاده با توجه به منطقيتر بودن موقعيتها بهتر و سنجيدهتر است، ولي به محض اينکه موقعيت و صحنه عوض ميشود و پاي ارباب و دارودستهاش پيش ميآيد، فضا چندان ملموس نيست و چندان متوجه انگيزههاي ارباب، تعريف شخصيت او، نمايش مدل لباس توسط نازنين و... نميشويم. منتشرشده درنشریه صنعت سینما(تیرماه ۱۳۸۷) |+| نوشته شده توسط فرانک آرتا در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 10:9 |
Email:faranakarta@gmail.com
|
