تبليغاتX
...Art ...
 گفت‌وگو با افشين هاشمي، بازيگرفیلم پابرهنه دربهشت

                                  گفت‌وگو با افشين هاشمي، بازيگر

شاديِ شاهو قد قرنطينه‌اش است

 

چرا هميشه در نقش‌هاي خاص بازي مي‌کنيد؟

مثلاً کدام نقش‌ها؟

اغلب نقش‌هايتان. هيچ‌کدام آدم‌هاي معمولي نيستند. مثلاً روحاني خيلي دور خيلي نزديک، عريضه‌نويس مجموعه تلويزيوني توي گوش سالمم زمزمه کن يا نيمکت، شاهوي پابرهنه در بهشت، جوان عقب‌مانده نمايش «افرا»...

البته عقب نگه داشته‌شده...

بله، هر کدام از اين نقش‌ها شمايل خاصي دارند که...

خب آن‌قدر آدم خاصي نيستم که نقش‌ها مي‌گويند. من به عنوان بازيگر نقش ايفا مي‌کنم. در ارتباط با سوال شما دو نوع نگرش به بازيگري وجود دارد که هردوي آن مي‌تواند درست باشد؛ يکي اين‌که نقش را به بازيگر نزديک کنيم و ديگر اين‌که بازيگر، خود را به نقش نزديک کند. به عبارت دقيق‌تر برخي ازبازيگران، نقش را شبيه خود مي‌کنند و برخي ديگر خود را به نقش نزديک مي‌کنند.

شما به کدام گرايش نزديک‌تر هستيد؟

من راه دوم را بيشتر مي‌پسندم که خودم را به نقش نزديک کنم. البته ممکن است گاهي موفق شوم وگاهي هم نه.

 از آن‌دسته بازيگراني هستيد که معتقدند ميکل‌آنژِ نقش‌شان هستند. يعني نقش در وجودشان نهفته است وفقط آن را کشف مي‌کنند؟

نه. اين‌طور فکر نمي‌کنم. چون همه‌چيز در وجود ما نيست، همان‌طور که همه علم‌ها در ما نيست. من چطور مي‌توانم يک قاتل باشم؟

با اين حال يک قاتل بالفطره در درون همه ما وجود دارد!

بله، همه انسان‌هاي روي زمين نقاط مشترکي دارند. با اين استدلال در اجرا سراغ آن‌چه نقش با خودمان اشتراکاتي دارد هم مي‌روم. اما همواره اين سوال مطرح است که چطور ممکن است همه وجود ما با نقش مشترک باشد؟

بالاخره يک نقش را چگونه و با چه پيش‌فرضي اجرا مي‌کنيد؟

بله، يک قرارداد از پيش تعيين‌شده نيست، با اين حال مي‌توانم بگويم اول ازهمه نقش را پيدا و نقاط مختلفش را کشف مي‌کنم. پس از آن نقاط اشتراک و حتي افتراق آن را با خودم در نظر مي‌گيرم. در نهايت تصميم مي‌گيرم ازخود درونم کمک بگيرم يا اصلاً فراموشش کنم.

پس هميشه خودتان را در نظر مي‌گيريد؟

بله، چون به‌هرحال هر نقشي از فيلتر بازيگر عبور مي‌کند. چه بخواهيم وچه نخواهيم چشم و سلول‌هاي منِ بازيگر است که آدم جديدي را متولد مي‌کند. فقط مي‌توانيم عادت‌هايمان را تغيير دهيم. منِ افشين هاشمي هيچ نقطه اشتراکي با شاهوي پابرهنه در بهشت ندارم. فقط سعي مي‌کنم فضا و نقش‌هاي جديدي را تجربه کنم. مثلاً اگر به من نقش يک جوان 32ساله که مهندسي شيمي خوانده را پيشنهاد بدهند حتماً يک بار هم که شده ايفايش خواهم کرد، چون در آن‌صورت واقعاً شبيه خودم است، ولي براي بار دوم به آن پيشنهاد دقيق‌تر فکر خواهم کرد. چند سال پيش خواندم که آقاي علي نصيريان پيشنهاد بازي در نقش مظفرالدبن‌شاه در ناصرالدين‌شاه آکتور سينما را رد کرده بود، چون پيش از آن در کمال‌الملک نقش مظفرالدين‌شاه را بازي کرده بود.

در اجرا ابزار‌هاي کارتان چيست؟

يک بازيگر هميشه از امکانات فيزيکي و ذهني خود در به وجود آوردن شخصيت کمک مي‌گيرد. مثلاً يکي از عناصر موثر صداست. در پابرهنه در بهشت ردپايي از صداي رسمي و معمولي خودم وجود ندارد، يا در خيلي دور خيلي نزديک لهجه‌ام شبيه لهجه خودم نيست.

قدرت بازيگري هم در همين ريزه‌کاري‌هاست.

خيلي از بازيگران اين کار را انجام مي‌دهند. مثلاً آقايان پرستويي و کيانيان چنين مي‌کنند. صداي هر نقش‌شان با نقش ديگرشان فرق مي‌کند. به صداي آقاي پرستويي در دوئل توجه کنيد. در جواني ديالوگ‌ها را با ريتم تندتري بيان مي‌کند و صدايش کمي زير است و در همان فيلم در ميانسالي صدايش بم مي‌شود. يعني حتي در يک فيلم شونده دو نوع صدا از يک بازيگر هستيم. همين کار را آقاي کيانيان با بدن و صدايش در يک بوس کوچولو انجام مي‌دهد. نمونه‌هاي ايراني را مثال زدم، براي اين‌که معتقدم بازيگران ما خيلي توانمندند. اين مساله در مورد اندام و حرکات بازيگران هم صدق مي‌کند.

با اين حال به نظر مي‌رسد نقش‌ها هم فرصت و شرايط بازي بهتري را براي شما فراهم کرده‌اند.

بله، نکته در اين است که هر نقشي خاص است. بستگي به نگاه ما به نقش دارد. نظير بازي کردن بقال و پزشک است. نمي‌گويم بازي کردن  نقش بقال راحت‌تر از نقش پزشک است. از طرفي هم نمي‌توانيم شمايل مشخص و يکساني براي همه نقش‌ها قائل شويم، به اين معني که همه پزشک‌هاي تيپ فرهيخته دارند و همه بقال‌ها شلخته هستند. اين نگاه غلط است. شناسنامه‌اي که فيلمنامه به ما مي‌دهد خيلي تعيين‌کننده است. اصلاً کتابِ مقدس بازيگر، متن است. متن به شما پيشنهاداتي مي‌دهد که راهگشاست و کليد نقش دست فيلمنامه است. به طور مثال در ماهي‌ها عاشق مي‌شوند بازي آقاي کيانيان روان و ساده بود، ولي ايفاي همين بازي روان اصلاً ساده نبود. همين‌قدر که بازيگر تشخيص داده که نبايد کار ويژه‌اي کند، يعني شاه‌کليد در دستانش است. تشخيص همين مساله نشان از توانايي بازيگر دارد. درغير اين‌صورت بازي در نقش‌هاي مختلف هيچ تفاوتي ندارد و فقط گريم بازيگر فرق مي‌کند.

پس دو نکته اساسي وجود دارد؛ اول تشخيص چگونگي ايفاي نقش و دوم قدرت اجراي آن.

بله، کاملاً درست است.

اما متاسفانه برخي اوقات حتي برخي بازيگران بااستعداد بيشتر تحليل نقش را بازي مي‌کنند تا خود نقش را.

خب، متاسفانه اين مساله وجود دارد. اتفاقاً چيزي که به‌شدت به بازي بازيگر ضربه مي‌زند، ايفاي تحليل نقش است. مثل اين مي‌ماند که «در انتظار گودو» که يک نمايشنامه دلقک‌واره است را با تحليل عميق فلسفي اجرا کنيم. اين کار بازيگري را نابود مي‌کند. تحليل جالبي در مورد بازي جان وين وجود دارد که نمي‌دانم جان فورد گفته يا هاوارد هاکس که در هر صورت درست و قابل تعميم است. اين‌که جان وين نقش را عميق و به عميق‌ترين نقاط آن دست  پيدا مي‌کند. سپس ازعمق به سطح برگشته و آن را در ساده‌ترين شکل ممکن اجرا مي‌کند. نکته در همين است. وقتي با يک راننده تاکسي برخورد مي‌کنيم، هيچ‌چيز از اعتقاداتش نمي‌دانيم و قرار هم نيست بدانيم، ولي به محض اين‌که به حرکات و حرف‌زدن‌هايش دقت مي‌کنيم به خاستگاه فردي و اجتماعي‌اش  پي مي‌بريم. بازيگر چشمي دارد که پيرامون خود را ضبط مي‌کند، ولي لزوماً نبايد همه آن را اجرا کند. اگر اين‌طور باشد، آدم‌هايي که خيلي خوب ادا درمي‌آورند، مي‌توانند بازيگران خوبي شوند، اما لزوماً اين‌طور نيست. بازيگر در اجراي نقش سراغ حافظه ذهني و عضلاني‌اش مي‌رود و بعد همه‌چيز را در ذهن بازتوليد مي‌کند و در نهايت در يکي از لايه‌ها اين وجوه فيزيکال نقش است که اجرا مي‌شود.

با اين نگاه هنگام اجرا هميشه ديدگاه شما با خواسته کارگردان تلاقي داشته؟

خوشبختانه در اين چند کاري که داشته‌ام، همه کارگردان‌ها به من بسيار کمک کرده‌اند. مثلاً در فيلم اولم خيلي دور خيلي نزديک، آقاي ميرکريمي به من آزادي عملي داده بودند که اصلاً حس مي‌کردم در صحنه تئاتر هستم. در مجموعه تلويزيوني توي گوش سالمم زمزمه کن آقاي رحمانيان بودند و در نمايش «افرا» آقاي بيضايي. حضور هر يک از اين کارگردانان براي من غنيمت بود.

در به نام پدر با اين‌که نقش کوتاهي داشتيد، چطور؟

خب هميشه هر نقشي بايد قد خودش باشد. نکته مهم ديگر اين است که نبايد مهم‌تر از نقش‌هاي اصلي بازي کرد. هميشه حتي نقش فرعي بايد درست و کامل اجرا شوند.

با توجه به وفاداري‌تان به متن فيلمنامه چگونه مي‌توانيد به خلاقيت دست بزنيد. به‌هرحال فيلمنامه بي‌نقص در سينماي ايران خيلي کم است. اين مساله به‌اصطلاح دست‌وپايتان را نمي‌بندد؟

برايتان مثالي مي‌زنم. در برخي موارد مي‌بينم بازيگري روي اغلب ديالوگ‌هاي يک نمايشنامه خط مي‌کشد. مي‌پرسم براي چه اين ديالوگ‌ها را حذف مي‌کنيد؟ اول اجرا کنيد، شايد اين ديالوگ‌ها درست نوشته شده باشند...

پس اول به آن‌چه موجود است، اکتفا و بعد به شکل جديدي فکر مي‌کنيد؟

بله. در وهله نخست بايد به متن اعتماد کرد. چه‌بسا متني که نوشته شده خيلي بهتر از تغييري است که بازيگر فکر مي‌کند. همان‌گونه که گفتم همه‌چيز دردرون ما نيست. شايد آن چه نوشته شده خيلي بهتر از چيزي است که در ذهن ما است. اگر آن را اجرا کنيم اتفاقاً خيلي بهتر و تازه‌تر از آن چيزي خواهد شد که در ذهن خود بازيگراست. يعني دست‌کم از کليشه‌هاي خودش که اتفاقاً از آن غافل است دور مي‌شود. بازيگر يک سري شکلات درون جيبش دارد که به‌راحتي مي‌تواند آن را بيرون بيندازد و اتفاقاً هم خيلي جذاب است.

اين شکلات‌ها چگونه رفته توي جيب بازيگر؟

دست‌کم در مورد خودم بگويم که سال‌هاست کار تئاتر مي‌کنم.

به نظر مي‌رسد از طريق تمرين و دورخواني نقش به دريافت‌هاي جديدي مي‌رسيد؟ يعني تمرينات پيش ازا جرا خيلي برايتان مهم است.

بله، همين‌طور است.

البته بسياري معتقدند با اين شيوه مي‌توان در اجراي نمايش‌هاي کلاسيک يونان باستان يا درام شکسپيري به نتيجه مطلوب رسيد، ولي در مورد نقش‌هاي مدرن و معاصر کمي قضيه فرق مي‌کند. شما اين‌گونه فکر نمي‌کنيد؟

خيلي با اين مساله موافق نيستم. من يک بار نقش کرئون را در تالار قشقايي تئاتر شهر بازي کردم، منتها کرئوني که از طناب‌هايي آويزان بود و معلق مي‌زد. کارگردان آقاي سهراب سليمي بودند و متن تلفيقي بود از نمايشنامه «اوريپيد» و بازنويسي ژان آنوي و داريو فو به اضافه نگرش آقاي سليمي. ما به يک روايت و تعريف ديگري از کرئون رسيديم... اين درست است که به تعداد بازيگران جهان هملت وجود دارد، ولي در طول تاريخ نمايش اجراهايي از هملت داريم که کلاسيک شده و دائماً مورد ارجاع قرار مي‌گيرند. بحث من در مورد بازي شخصيت‌هاي امروزي هم بر همين مبناست، يعني بازي‌هايي نمونه‌اي که در يادها باقي بماند. به نقش حاج کاظم در آژانس شيشه‌اي توجه کنيد. پرويز پرستويي به خاطر بازي در اين نقش ماندگار شد. همه نقش‌ها چنين قابليتي دارند. کلاسيک و غيرکلاسيک ندارد. منتها هر کسي بايد نقش را منحصر به خود کند، مثل حاج کاظمي که آقاي پرستويي بازي کرد.

... که البته خيلي آسان اين اتقاق نمي‌افتد.

درست است. مثلاً معتادي که بهروز وثوقي در گوزن‌ها بازي کرد، منحصربه‌فرد و درخشان است.

برخي هم معتقدند هميشه ماندگاريِ يک نقش به خود يک فيلم بستگي ندارد، بلکه دلايل فرامتني هم دارد. نظرتان در اين مورد چيست؟

کاملاً موافقم. مثلاً پرويز پرستويي در سال 1361 براي ديار عاشقان جايزه بازيگري از جشنواره فيلم فجر دريافت کرد، ولي با ليلي با من است يا آژانس شيشه‌اي کشف شد... يا رضا کيانيان مگر در پاتال و آرزوهاي کوچک خوب بازي نکرد؟ ولي در آژانس شيشه‌اي تحسين شد. مگر مي‌شود بازي‌هاي درخشان آتيلا پسياني و آزيتا حاجيان را در همان سال‌هاي اوليه فعاليت‌شان انکار کرد؟ تمام اين بازيگران از تئاتر به سينما آمدند، اما در ميانسالي در سينما ديده شدند با اين‌که در جواني هم بازيگران خوبي بودند. به‌هرحال ديده شدن يک بازيگر به عوامل بسياري بستگي دارد. عوامل و همکاران يک پروژه خيلي مهم هستند. بازيگر ممکن است در فيلمي که ابزار و عوامل متخصص و فيلمنامه خوبي نداشته باشد خود را نجات بدهد، ولي قطعاً ماندگار نخواهد شد.

از مجموعه حرف‌هايتان اين‌طور استنباط مي‌کنم که داراي حافظه تاريخي خوبي در بازيگري هستيد.

به خاطر اين‌که از آقايان انتظامي، نصيريان، پرستويي،کيانيان و ديگران آموخته‌ام. مثلاً از نوشته آقاي کيانيان درباره بازي در يک بوس کوچولو که چگونه براي نقشي که سي سال از خودش بزرگ‌تر است، عمل کرده بسيار ياد گرفتم. از آقاي پسياني که بارها و بارها با ما تمرينات بدني مي‌کرد آموختم و مي‌آموزم که امکاناتي در بدن‌مان است که هنوز کشف‌شان نکرده‌ايم و نسبت به آن‌ها ناآگاهيم. سرصحنه پابرهنه در بهشت از آقاي تارخ خيلي ياد گرفتم. ايشان درباره بازي‌ام در خيلي دور خيلي نزديک بسيار صحبت کرد و در عين حال کم و کاستي‌هايش را نيز گوشزد کرد.

با همين پيشزمينه سراغ شاهو رفتيد؟

شاهو بيماري است که مدت‌ها در قرنطينه زندگي مي‌کند، با يک سري نشانه‌هاي بيروني مشخص. حرف‌هايي که مي‌زند خيلي از ذهن بسامان بيرون نمي‌آيد. پس در جاهايي جمله‌ها را نصف ونيمه ادا مي‌کند. در جاهايي فعل را به کار نمي‌برد. ولي حرف‌هايش قابل فهم است.

البته از پيشزمينه و گذشته‌اش، فيلم اطلاعاتي نمي‌دهد.

به نظرم مهم نيست.

کمي ابهام ايجاد مي‌کند.

براي اين‌که مهم نيست اين آدم‌ها از کجا مي‌آيند.. براي ما هم به عنوان مردم مهم نيست که يک آدمي چرا بيمار شده است. مثل روحاني فيلم که برايش  مهم نيست که او ازکجا آمده و چرا بيمار شده، ولي حالا که بيمار شده موظف است لحظات شادي براي اين آدم فراهم کند به اندازه زندگي کوچکش در قرنطينه. شاديِ شاهو قد قرنطينه‌اش است. از پيدا کردن يک کفش شاد مي‌شود و غمش هم در حد ازدست رفتن کسي در آن‌جاست.

نماهاي نزديک شما در پابرهنه در بهشت خيلي در ذهنم باقي مانده...

خب، به عنوان يک بازيگر نموداري کلي براي يک نقش ترسيم مي‌کنم که همان رفتار کلي آن شخصيت است. بعد بر اساس کلوزآپ يا لانگ‌شات تغييرات جزئي در آن مي‌دهم. آن‌وقت کارگردان هدايت مي‌کند که يک موقع حرکت در نماي نزديک توي ذوق نخورد.

از لنزها نگفتيد و تأثيراتش در بازي.

اي کاش با تجربه بيشتري در سينما مي‌توانستم صحبت کنم. تصورم اين است که ما شخصيت را بازي مي‌کنيم و براي لنز بازي نمي‌کنيم. آن شخصيت مقابل لنز تغيير نمي‌کند. فقط سرعت يا چگونگي رفتارش کم يا زياد مي‌شود. شخصيت به قوت خودش باقي‌ست. اگر ما شخصيت را درست طراحي کرده باشيم اين بخش را مي‌توان خيلي راحت به کارگردان و فيلمبردار سپرد.

يکي از مشکلات کارگردانان و فيلمبرداران اين است که مي‌گويند بازيگر نمي‌داند با لنز چگونه برخورد کند.

دو مساله با هم اشتباه نشود. من اگر مي‌گويم بخشي از کار را مي‌توان به کارگردان سپرد، به اين معني نيست که از بازيگر سلب مسئوليت شود. چه بهتر که بازيگر با مسائل تکنيکي هم آشنا باشد، ولي در نهايت سينما و تئاتر يک سرچشمه دارند. من به جمله آقاي تارخ کاملاً اعتقاد دارم که بازيگري در سينما و تئاتر خيلي فرق ندارد. فقط بايد درست تنظيم شد.

به نظر شما شاهو به دليل اين‌که نمود بيروني بيشتري داشت، بازي‌کردنش راحت بود؟

همان‌گونه که گفتم همه نقش‌ها خاص هستند و براي اجراي آن بايد مسير درستي را انتخاب کرد.

آن گريم خاص و پتوي دور تن پيچيده که حالت تحت فشار شخصيت را نشان مي‌دهد و حتي آن دمپايي چقدر به شما کمک کرد؟

من از تمام اين‌ها کمک گرفتم. زماني که سعيد ملکان شروع کرد به تراشيدن ابروي من، آدمي ديگر شدم. حتي عينکي که به چشمم بود به من کمک کرد که همه‌جا را تار ببينم. در نتيجه به سکندري خوردن و گيج‌ومنگ‌بودنم در راه رفتن کمک کرد. البته حالت پيچيدن پتو دور تنم حاصل نگاهم به آن نقش بود.

صحنه راه رفتن روي لبه ديوار ايده شما بود؟

همه به هم کمک کرديم. مثلاً موقع راه رفتن يک شاخه‌اي از قبل آن‌جا بود. پرسيدم کادرمان چيست؟ گفتند لانگ‌شات. من هم دست زدم به آن شاخه که حرکتي را ايجاد و حس خاصي را منتقل کرد. يا صحنه روي بالکن که من و هومن سيدي نشسته بوديم و حرف مي‌زديم  به واسطه ديالوگ‌هاي خوب بهرام توکلي آن‌گونه شد که روي پرده ديديد.

پايان زندگي شاهو خيلي تلخ بود. در فيلمنامه هم همين‌قدر تراژيک بود؟

بله. از ابتدا همين‌قدر تلخ بود.

سکانس دونفره شما و آقاي تارخ هم ديدني بود. اصلاً سيطره دکتر روي پرده خيلي خوب درآمده بود.

خودم هم آن سکانس را خيلي دوست دارم. سرنوشت شاهو را خيلي خوب نشان مي‌دهد.

تلاش‌تان در اين فيلم نتيجه گرفت و در جشنواره جايزه برديد. اين مساله برايتان خيلي دلپذير بود؟

تحسين هميشه دلپذير است.

منتشر شده درنشریه صنعت سینما(۱۵اردیبشت ماه ۱۳۸۷- شماره ۷۰)

|+| نوشته شده توسط فرانک آرتا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:24