تبليغاتX
...Art ...
 گفت‌وگو با امين تارخ، بازيگر فیلم پابرهنه دربهشت

گفت‌وگو با امين تارخ، بازيگر

پزشک بي‌گناهي که نسبت به انديشه‌هاي خود متعصب است

 

ورود شما به سينما با مرگ يزدگرد شروع بسيار خوبي بود. چرا آن شروع خوب تا امروز با نوساناتي مواجه شده و فراز و فرودهاي زيادي را پشت سر گذاشته‌ايد؟

فراز و فرودي که شما به آن معتقديد تابعي از جريان کلي سينماي ايران است. به‌هرحال شرايط هميشه به يک صورت باقي نمي‌ماند. گاهي با آمدن يک مسئول يا تغيير شرايط اجتماعي، فعاليت‌هاي فرهنگي و هنري خط و شکل ديگري پيدا مي‌کنند. طبيعي است که سينما به صورت جزيره‌اي مستقل خارج از اين اتفاقات نيست و از اين تغيير و تحولات تاثير مي‌پذيرد. وقتي هم شرايط حاکم بر سينما تغيير مي‌يابد، طبيعتاً کار بازيگر هم تابع اين شرايط است و او هم متاثر مي‌شود. اما اگر واقعيت را بخواهيد من نمي‌دانم به طور مشخص درباره کدام فراز و فرود صحبت مي‌کنيد. من در طول مدتي که کار کرده‌ام هميشه تلاشم بر اين بوده که گزيده کار کنم، اما نهايتاً وقتي به کارنامه هر بازيگر مراجعه کنيد هم کار خوب و عالي و هم کار متوسط و ضعيف در آن ديده مي‌شود. کار يک بازيگر چه خوب، چه متوسط و چه ضعيف در ادامه منطقيِ هم است. من فکر نمي‌کنم لازم باشد براي بازي در يک فيلم، آدم پوزش بطلبد و درباره کاري ديگر توقع داشته باشد مورد تمجيد و ستايش قرار بگيرد. در مجموع در بيست، بيست‌وپنج فيلم سينمايي با کارگردانان صاحب‌نامي مثل بهرام بيضايي، علي حاتمي، مسعود کيميايي، داريوش مهرجويي، پوران درخشنده، رسول صدرعاملي و سيروس الوند و همين‌طور کارگردانان جوان خوش‌قريحه‌اي مثل بهرام توکلي و مسعود آب‌پرور کار کرده‌ام که فيلم‌هايشان داراي قابليت‌هاي خوبي بوده‌اند.

خب، شما از معدود بازيگراني بوديد که در دهه شصت، هم فيزيک ظاهري مناسبي داشتيد و استعداد بازيگري. اما در آن دهه، سياست‌هاي فرهنگي ــ سينمايي مخالف ستاره‌سازي بود و چندان وقعي به بازيگران خوش‌چهره نمي‌گذاشت. از اين نظر مي‌پرسم که اگر اقبالي موجود بود و شرايط فراهم مي‌شد، شايد مسير هموارتري را طي مي‌کرديد...

خب، در آن زمان سياست‌هاي فرهنگي به گونه‌اي بود که خيلي جانبداري از فيزيک و چهره‌اي که قابليت ستاره شدن را داشت نمي‌کرد. خاطرم هست در همان دهه يک بار که عکسم روي يک جلد يک مجله به چاپ رسيد به خاطر آن بايستي جوابگو مي‌بودم...

فکر مي‌کنم فيلم پاييزان بود.

بله، و من به‌شدت جا خوردم. بازيگر، فيلمي را بازي مي‌کند و تهيه‌کننده حق دارد به گونه‌هاي مختلف براي فيلمش تبليغ کند. بابت چاپ آن عکس، تهيه‌کننده هزينه‌اي را پرداخت کرد که به من هيچ ربطي نداشت، ولي در نهايت جوابش را من پس دادم! اما شرايط امروز خيلي متفاوت است. الحمدالله جوانان کار مي‌کنند و پيوسته عکس‌هاي مختلفي از آن‌ها روي جلد مجلات و بيلبوردهاي تبليغاتي منتشر و چاپ مي‌شود.

با اين حال تا امروز بازيگري را ادامه داده‌ايد و هنوز هم در دهه چهارم زندگي حرفه‌اي‌تان حرفي براي گفتن داريد.

لطف داريد. کما اين‌که برخي از بازيگراني که امروز کار مي‌کنند، شايد قابليت‌هاي لازم بازيگري براي درخشيدن در عرصه سينما را آن‌چنان که شايسته هست در دهه شصت نداشتند. چون آن زمان، محور، نفس هنر بازيگري بود.

نقش‌هاي شما در سريال‌هاي سربداران و بوعلي سينا هم خيلي جا افتاده بود و هنوز در يادها مانده است. چرا پس از آن کمتر در سريال‌ها بازي کرديد؟

خب، هميشه منتظر مي‌شوم تا کار شايسته‌اي به من پيشنهاد شود. طي سي سالي که از انقلاب مي‌گذرد مي‌توانم قسم بخورم هفته‌اي نبوده پيشنهاد نداشته باشم؛ چه سينما، چه تلويزيون. اما فکر مي‌کنم اگر پيوسته دست به انتخاب مي‌زدم و کار مي‌کردم الان شما اين‌جا نبوديد و اين سوالات را مطرح نمي‌کرديد و بنده هم تبديل شده بودم به بازيگر بي‌قدر و منزلتي که قرار نيست به عنوان بازيگري که به‌هرحال داراي قابليت‌هايي هست ازش ياد شود و مطمئناً در محافل معتبر به فراموشي سپرده مي‌شدم. تا امروز بدون اغراق مي‌توانستم صد فيلم سينمايي و سريال بازي کنم، اما نکردم، چون به بازيگري مصرفي تبديل مي‌شدم و بعد تبديل مي‌شدم به بازيگري که بود و نبودش فرقي ندارد، به طوري که حتي ممکن است کارهاي ماندگار و خوب يک بازيگر به واسطه انتخاب‌هاي غلطش ناديده گرفته و به دست فراموشي سپرده شود. در سال 1366 در حالي که عيد را پشت سر مي‌گذاشتم و شرايط مالي‌ام هم خيلي بد بود، متوجه شدم که شانزده فيلمنامه را رد کرده‌ام! همان سال پس از اين ردکردن‌هاي متوالي با خودم لج کردم و گفتم به اولين پيشنهاد بدون اين‌که فيلمنامه را بخوانم، پاسخ مثبت مي‌دهم. چنين هم شد و در آن فيلم بازي کردم. منتها وقتي براي اولين‌بار فيلم به نمايش درآمد يک شب تا صبح فقط گريه کردم.

چرا پيشنهادات را نمي‌پذيرفتيد؟

براي اين‌که هيچ‌کدام از آن‌ها، فيلمنامه‌هايي نبودند که من به عنوان يک بازيگر بخواهم کار کنم و بعد افتخار کنم که در آن فيلم‌ها حضور داشته‌ام.

البته در دهه هفتاد در چند فيلم ملودرام بازي داشتيد که چندان قابليتي نداشتند. چرا؟

بازي در آن فيلم‌ها به دليل کاملاً حرفه‌اي بوده است. فقط به دليل ادامه حيات حرفه‌اي آن پيشنهادات را قبول کردم. يا در مورد سريال‌هاي تلويزيوني که سوال کرديد، قبل از سفر سبز، سه سال کاري انجام نداده بودم. با اين‌که به قدر کفايت پيشنهاد داشتم. يا قبل از معصوميت از دست رفته، دو سال بود که کار نکرده بودم، اما دلخوش بودم بعد از دو سال بي‌کاري دست‌کم در کاري شرکت کردم که ماندگار خواهد بود. بعد از آن بار ديگر سه سال کار نکردم تا اغماء پيشنهاد شد. اغماء هم از آن‌دسته سريال‌هايي بود که تبديل به اثري شد که تاريخ مصرف ندارد. به نظرم اين سريال‌ها و فيلم‌هايي مثل مادر، دلشدگان، پرنده کوچک خوشبختي، سرب، سارا و پابرهنه در بهشت  ماندگارند. يعني اگر سي سال ديگر هم به نمايش دربيايند باز براي تماشاگران حرفي براي گفتن دارند. يکي از چيزهايي که براي من هميشه اهميت دارد اين است که در کاري شرکت کنم که تاريخ مصرف مشخصي نداشته باشد. عمدتاً سوژه‌هايي برايم خواستني بوده‌اند که راجع به وجوه مختلف انساني بوده و با بشر زاييده شده‌اند و انسان را دچار چالش مي‌کنند؛ مثل ترديد، عدالت، جنگ، دفاع، مواجهه با بيماري‌هاي خاص، غربت.

مشکلات اين پيشنهادهايي که دائماً رد مي‌کرديد، چه بود؟

عمدتاً مشکل فيلمنامه داشتند. معتقدم سينما هنر ــ صنعت است. يعني پنجاه درصد وجه فرهنگي ــ هنري و پنجاه درصد وجه اقتصادي ــ صنعتي دارد. اين‌که هميشه بازيگر در فيلم‌هايي بازي کند که يک سري مخاطب خاص دارد و تماشاگر عام آن‌چنان با آن ارتباط برقرار نکند، خيلي شايسته نيست. از سويي هم فکر نمي‌کنم انتخاب شايسته بازيگر اين باشد که فقط در فيلم‌هاي به‌اصطلاح بفروش بازي کند. بايد حرکت بينابيني وجود داشته باشد که البته هنوز در سينمايمان نتوانسته‌ايم به آن دست پيدا کنيم، جز تک‌وتوک‌هايي که مي‌شود مثال آورد، يعني فيلمي که هم گيشه را دريابد و هم سينما را به عنوان يک مديوم فرهنگي دريافت کرده باشد. من در کارنامه‌ام کارهابي هم دارم که صرفاً انگ گيشه‌اي خورده و اساساً در انتخابش تعمدي داشتم. با اين حال اين سرگشتگي که در کارنامه بازيگري‌ام وجود دارد، به کل سينما مربوط مي‌شود.

يعني معتقديد بازيگر خيلي نمي‌تواند فضاي سينما را تغيير دهد؟

بله. او نمي‌تواند بگويد در اين فيلم به گونه‌اي بازي مي‌کنم که هم بُعد فرهنگي ماجرا را در نظر مي‌گيرم و هم به جنبه  گيشه‌اي آن توجه دارم. اين مساله به عوامل متنوعي مربوط مي‌شود؛ مثل بضاعت فيلمنامه، ذائقه آن روز مخاطب، سياست‌گذاري فرهنگي، نحوه تهيه‌کنندگي و بضاعت سرمايه‌گذار. پس نمي‌توانيم به معيار ثابتي برسيم. آثار خوب سينماي جهان معمولاً هم مملو از وجوه فرهنگي ــ هنري‌اند و هم پر از عنصرهاي فروش و گيشه. فکر مي‌کنم دليل عمده‌اش اين است که آن‌ها با دايره تنگ سوژه‌هاي تکراري محدود و محصور نيستند. آن‌ها سوژه‌هاي بسياري را مي‌توانند انتخاب و تبديل به فيلم کنند، مثلاً در يک فيلم هم عشق هست و هم تعقيب و گريز، در کنارش شخصيت‌ها درست پرداخته شده‌اند، روايت داستاني هم چيزي کم ندارد، به لحاظ فيلمبرداري هم درجه يک است و نمي‌توان هيچ ايرادي از آن گرفت و از نقطه نظر کارگرداني هم دکوپاژ آن‌قدر بصري و سينمايي طراحي شده که مو لاي درزش نمي‌رود. خب، هر کدام از ستارگان چنين اثري مي‌توانند چندين صدهزار تماشاگر را به سينما بکشانند. در حالي که در سينماي ايران همه عنصرها جمع نشده است.

شما ستاره را چگونه تعريف مي‌کنيد؟

ستاره، شخصي است که بار کلي يک فيلم را به دوش مي‌کشد، يا دست‌کم بار اصلي فروش و گيشه‌اي فيلم را به دوش مي‌کشد، اما در عين حال خالي از شعور و هنر نيست.

پس معناي گسترده‌اي دارد؟

بله. براي اين‌که شور و شعور و پول با هم ممزوج شده‌اند، ضمن اين‌که هميشه قرار نيست جوان با جواني‌اش سينما را تسخير کند. بازيگري مثل جک نيکلسن در هفتادسالگي فيلم‌هايش فروش بالا مي‌کند، براي اين‌که در آن‌جا سينما جا افتاده و تماشاگر تکليفش روشن است. مثلاً در فيلم درباره اشميت آن‌قدر بحران ميانسالي را خوب نشان مي‌دهد که حتي آن‌نوع سينما هم ديدني است. مسائل در آن فيلم به‌درستي به نمايش درآمده است که هر نوع تماشاگري را وسوسه مي‌کند تا فيلم را ببيند. اما ما تک‌بُعدي برخورد مي‌کنيم. يعني کسي را به دليل خاصي مثل فيزيک يا چهره‌اش معروف مي‌کنيم. حالا اين‌که دانشي دارد يا ندارد خيلي به آن توجهي نمي‌شود. همين‌جا بگويم که من با حضور جوانان در سينما بسيار موافق هستم. البته نيازي به موافقت و عدم موافقت کسي نيست. اساساً سينما نيازمند وجود و حضور جوانان است، يعني اگر جوانان را از سينما حذف کنيم، چه‌بسا ممکن است بسياري از نيازهاي سينما را نيز حذف کرده باشيم. اما توصيه‌ام هميشه اين بوده که جوانان مي‌تواند در سينما ماندگار شوند، منتها به شرط و شروطي. به شرط اين‌که قدر و منزلت آن را دريافت کنند و جايگاه رفيع خود را با تلاش و استمرار در يادگيري و تحصيل دانش هنري و تکنيکي شناسايي و تثبيت کنند.

به طور کلي به نظر مي‌رسد در سينماي ايران، بحث آموزش در سينما و بخصوص بازيگري خيلي جدي گرفته نمي‌شود. نظر شما چيست؟

بله، تخصصي بودن اين حرفه در ايران خيلي جدي گرفته نشده است. البته يک مقدار درباره جوانان صحبت کردن برايم سخت است. چون در ميانسالي هستم، مبادا مورد اين سوءتفاهم قرار گيرم که مخالف حضور جوانان هستم. ولي واقعيت اين است آرزو مي‌کنم ستاره‌هاي جوان ما باور کنند که بازيگري يک تخصص است و مي‌بايست درباره آن مطالعه کنند. مي‌بايست داراي بدن و صداي تربيت‌شده باشند. مجموعه اين‌ها را بايد در جايي آموزش بينند و اگر هم نمي‌خواهند به جايي بروند، دست‌کم براي خودشان تمريناتي داشته باشند تا قدري حضورشان را جدي‌تر کند. کسي مثل عزت‌الله انتظامي زماني که جايزه بهترين بازيگر جشنواره شيکاگو را در ميانسالي گرفت، تازه در کنکور شرکت کرد، وارد دانشکده هنرهاي زيبا شد و چهار سال درس خواند. قطعاً ايشان در سال‌هاي تحصيل نکاتي را آموخته است. اين اتفاق درباره بازيگران هاليوود پيوسته اتفاق مي‌افتد. داستين هافمن تا زماني که به ميانسالي نرسيده بود هرچند سال يک بار کارش را تعطيل مي‌کرد و در کلاس‌هاي آموزشي مثل يک دانشجو شرکت مي‌کرد و آموزش مي‌ديد، يا برعکس، بعضي‌شان که جاافتاده‌تر هستند و سني از آن‌ها گذشته و به‌اصطلاح دانشمند‌تر هستند تدريس مي‌کنند. چون تدريس باعث طراوت کار خود بازيگر هم مي‌شود، اول اين‌که اطلاعاتش به‌روز مي‌شود و دوم اين‌که فقط به دانسته قبلي‌اش اکتفا نمي‌کند. چون دانسته‌هاي قبلي مي‌تواند به کليشه تبديل شود و اين باعث مي‌شود اطلاعات روز خود را بيايند. دانيل دي‌لوئيس يک فيلم را که بازي مي‌کند يک سال، دو سال بعد کارش را تعطيل مي‌کند، کوله‌پشتي را روي دوشش مي‌اندازد و جهانگردي مي‌کند و با انواع و اقسام فرهنگ‌ها آشنا مي‌شود. برايش کفايت نمي‌کند که اسکار گرفته است. او مي‌داند که قطعاً با پر نکردن خودش قطعاً به بازيگري کليشه‌اي تبديل مي‌شود. بعد مجدداً در فيلمي مثل خون به پا خواهد شد بازي مي‌کند که بازي‌اش نشاني از بازي يکي از فيلم‌هاي قبلي‌اش مثل پاي چپ من ندارد. او براي حرفه‌اش احترام قائل است و مهم‌تر از آن براي تماشاگر ارزش مي‌گذارد. اين‌ها مسائلي هستند که براي ما بازيگران ايراني کمتر اتفاق مي‌افتد. وقتي بازيگري در سال در چهار فيلم بازي مي‌کند، در واقع فرصتي به خود نمي‌دهد تا خود را بازسازي کند. طبيعي است با اين نگاه ستاره‌هاي ما به شهاب‌هايي گذرا تبديل مي‌شوند، به جاي اين‌که مثل خورشيد هميشه فروزان باشند.

با چه انگيزه‌اي در پابرهنه در بهشت بازي کرديد؟

هميشه گفته‌ام بازيگري باهوش است که در ميانسالي خودش را به جوان‌ها بسپارد، براي اين‌که جوانان با فکر و انديشه نو و خلاقيت بکر و نگاه تازه مي‌آيند. من هم در ميانسالي بايد از اين انرژي استفاده کنم. تجربه نشان داده بازيگراني در سينماي ما ماندگار بوده‌اند که در مقاطعي درست، خودشان را به جوان‌ترها سپرده‌اند. اگر دقت کنيد ستاره‌هايي مثل بهروز وثوقي، زماني که چندان جوان نبود خود را به کيميايي 22ساله سپرد. يا آقايان نصيريان و انتظامي در حالي که در ميانسالي بودند خودشان را به داريوش مهرجويي 23ساله سپردند. اتفاقاً آن‌ها بازيگران ماندگارتري شدند نسبت به بازيگراني که اين ريسک را نکردند و از جوان‌ها ترسيدند. بهرام توکلي از آن‌دست کارگرداناني است که هم خوش‌فکر و هم صاحب انديشه است و هم نگاه نويي به سينما دارد. ممکن است جوان باشد، ولي به لحاظ تعقل بسيار جاافتاده است. ممکن است کم‌تجربه باشد، ولي به لحاظ فهم بسيار پرتجربه است. ممکن است با بازيگر حرفه‌اي کم کار کرده باشد، ولي موقع کار مثل کارگردان پخته و حرفه‌اي عمل مي‌کند. من از همکاري با آقاي توکلي خيلي خوشحال هستم، اما فکر مي‌کنم به‌هرحال مي‌توانست نتيجه شايسته‌تري به همراه مي‌داشت، و اگر کمي و کاستي در فيلم وجود دارد، بي‌ترديد متوجه کار من است و نه بهرام توکلي.

بيان شما در اين فيلم خيلي شبيه کارهاي قبلي‌تان نبود و سرديِ خاصي را منتقل مي‌کرد. در اين زمينه با کارگردان به‌راحتي به تفاهم رسيديد؟

بهرام توکلي دنبال صدايي آرتيستي و شيک نبود. به ساده زندگي کردن جلوي دوربين اعتقاد داشت و اين از نظر من خيلي جذاب بود. اوايل تا حدودي براي من سخت بود، ولي به مرور توانستم خودم را هماهنگ کنم. به همين دليل معتقدم وقتي يک بازيگر ميانسال خودش را در اختيار يک نيروي جوان بگذارد، هر دو برنده مي‌شوند، يعني ترکيب جواني و تجربه معجون خوبي است. ما اساساً صاحب فرهنگي نيستيم که طرف در جوانان باشد. اصلاً سهراب(جوان)کشي يک‌جورهايي در فرهنگ ما به صورت تاريخي رواج داشته است.

پزشک فيلم هم شبيه پزشک‌ها نيست. هراسي را در آدم ايجاد مي‌کند. چرا؟

اين پزشک يک آدم دورافتاده‌اي بود. انگار توي اين دنيا هيچ‌کس شبيه او نيست. فيلم از فضاي رئاليستي دور بود و به فضاي سوررئاليستي تنه مي‌زد. بالطبع بايد بازي‌ها هم بايد اين‌گونه مي‌شد. وقتي فيلمنامه را خواندم به نظرم رسيد رنگي که مي‌توانم به اين شخصيت بدهم خاکستري است. پس رنگ رفتار و صدايش همين باشد. سر اين مساله با توکلي به آساني به نتيجه رسيديم. در واقع پزشک، آدم بي‌گناهي است که نسبت به انديشه‌هاي خود متعصب است و اعتقاد دارد درست‌ترين ايدئولوژي را دارد. ايستادن روي اين ايدئولوژي غلط، باعث از بين رفتن خودش هم مي‌شود و خيلي دير به نقطه تحول مي‌رسد. به خاطر همين اين نقش برايم جذاب بود. حالا اين پزشک را کنار جلال‌الدين در مادر بگذاريد، مي‌بينيد که اصلاً شبيه هم نيستند.. بازيگري مثل يک جسم و کالبد تهي است که روح‌هاي مختلف وارد آن مي‌شوند و پرش مي‌کنند و به اين کالبد رنگ و فرم مي‌دهند.

برخي اعتقاد دارند نسل جديد آن‌گونه که نسل شما آرماني و پروسواس به بازيگري نگاه مي‌کرد، به آن نمي‌نگرد. به نظر شما اين‌گونه است؟

شايد کمي کمرنگ شده، ولي نااميد نيستم. مثلاً امروزه بازيگراني مثل افشين هاشمي خيلي تلاش مي‌کنند که متفاوت عمل کنند. همين‌طور شهاب حسيني و حامد بهداد در اين زمينه خيلي تلاش مي‌کنند و واقعاً هم تلاششان نتيجه داده است. مي‌توانم بگويم اين‌ها بازيگراني هستند که در پنجاه‌سالگي هم باز کارشان بازيگري است. اما بازيگراني هم هستند که نمي‌توانم تصورکنم در پنجاه‌سالگي همچنان بازيگر باقي بمانند.

به نظرم نسل جديد امکانات شناخت بهتر را دارد. دست‌کم مي‌تواند به کارهاي نسل شما ارجاع کند. بالاخره حافظه‌اي تاريخي را پشت سر خود دارند.

بله، ولي ما چيزي نداشتيم. ما فقط تئاتر دستمايه‌مان بود.

پس از انقلاب به دليل شرايط و رويکردهاي جديد جامعه و بالطبع سينما، بازي بازيگران ايراني به گونه‌اي خاص شد. به طور مثال عشق ميان زن و مرد هيچ‌وقت شکل بيروني پيدا نکرد و دو بازيگر بدون هر گونه تماس يا نگاه خاصي بايد به تماشاگر ثابت مي‌کردند عاشقند. آيا مي‌توان گفت از دل اين شرايط يک‌نوع بازيگري ايراني اختراع شد؟

بله، در آن سال‌هاي اوليه نگاه‌هاي عاشقانه نمي‌شد داشت. سريال سربداران را به خاطر مي‌آورم که در آن سکانسي که من و سوسن تسليمي داشتيم و مثلاً عاشقانه‌ترين سکانس سريال بود، دکوپاژ طوري ترسيم شد که نگاه مستقيم به هم نداشته باشيم. کنار دست هم و نزديک هم نبوديم. حتي غيرمستقيم با هم صحبت مي‌کرديم و غيرمستقيم همديگر را مي‌ديديم. اصلاً نگاه نمي‌کرديم، فقط همديگر را مي‌ديديم. چون نگاه کردن با ديدن فرق دارد. به همان نسبت هم سر دوبله‌اش به ما گفته شد صداي نفس‌تان شنيده نشود و نحوه بيان آن‌قدر عاشقانه نباشد. اين يعني پاي شما را ببندند و بعد بگويند بدو! به‌هرحال سخت بود، ولي بايد راه‌حل‌هايش را هم پيدا مي‌کرديم. در واقع ما ياد گرفتيم به درون خودمان مراجعه کنيم. يعني از القاي انرژي حس درون‌مان به بازيگر مقابل، فضاي صحنه منتقل شود. من هميشه گفته‌ام که در صحنه‌اي وقتي دو بازيگر هستند در واقع چهار بازيگر حضور دارند؛ دوتا خودشان و دوتا شخصيت‌هايشان. شخصيت‌ها را وادار کرديم که از درون با هم ارتباط برقرار کنند و اين به قول شما اختراع يک‌نوع بازيگري ايراني بود. ولي امروز اين شکل‌ها عوض شده و سراغ تمهيدات ديگري رفته‌اند. مثلاً اگر مي‌خواهند يک نفر را عاشق نشان دهند، شلوار جين پايش مي‌کنند! با اين حال بخصوص در هنر سينماي ايراني، خيلي بي‌پروايي را نمي‌پسندم و معتقدم مشکلات سينماي ايران اين‌ها نيست. کماکان نقض فيلمنامه‌ها و دايره تنگ سوژه‌ها دست و پايمان را بسته است. اگر سراغ پزشکان برويم، آن‌ها دلخور مي‌شوند. اگر به مسائل و مشکلات مهندسان بپردازيم، آن‌ها ناراحت مي‌شوند. شايد در فيلمفارسي به اين دليل سراغ کلاه‌مخملي‌ها رفتند، چون تنها صنفي بود که اتحاديه نداشت! به هر جهت سينماي امروز ما دارد تک‌بُعدي بودن را تجربه مي‌کند که خطرناک است. خداوند سينماي ما را دريابد.

منتشرشده درنشریه صنعت سینما(۱۵اردیبهشت ۱۳۸۷-شماره ۷۰)

|+| نوشته شده توسط فرانک آرتا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:8