تبليغاتX
...Art ...
 لایه های ذهن

چندی پیش از طریق یکی از دوستان کتابی بدستم رسید به نام « لایه های ذهن » نوشته ی « جوردی سییِرا ای فابرا » ، نویسنده ای اسپانیایی زبان ... دیروز بعد ازظهر کسی به من گفت برو سراغ آن کتاب.به دستم گرفتم و شروع کردم به خواندن آن.  واژگان مرا دوره کردند. گویی وظیفه ای را به من تفویض می کردند. ازهمان ابتدا با بلعیدن  کلمات  اشتهایم تحریک شد. خلیل متوبه ، قهرمان این داستان بود؛ پسربچه ای متعلق به یکی از روستاهای فقیر کشور مالی .داستان از زاویه اول شخص روایت می شد .پیش از شروع داستان، نویسند ه خود را معرفی می کند که سال ها سفرکرده و همیشه موضوع کودکان استشمارشده در قاره ی ناشناخته ی آفریقا را دنبال می کرده.حاصل جستجویش نگارش این کتاب بود. کنجکاوی ام مضاعف شد.کودکی یازده ساله را، پدرش به بهانه آینده بهتر ودربرابر صاحب شدن  یک گاو – آرزوی همیشگی این خانواده فقیر – می فروشد.از همان لحظه زندگی سخت او والبته داستان شروع می شود. او را از زندگی وکشورش جدا وبه کشور کاکائو ، ساحل عاج منتقل می کنند. درمزرعه کاکائو کارخود را شروع می کند. اما آن جا زندگی معنایش عوض می شود و هرچه هست بردگی واسارت .هرکس فرارکند برای بار اول به مدت دوروز درون خاک بدون آب وغذا مدفون می شود ودرصورت فرار  دوم  به مدت سه روز دفن می شود که حتما خواهد مرد! هربلایی که می خواستند سراین بچه آوردند .رییس مزرعه درلحظه ی اول خلیل ورفیقش را لخت کرد وتمام بدن شان را معاینه کرد حتی اندام جنسی شان را تا از سلامت فیزیکی آنها مطمئن شود.وتازه این اول همه ی بدبختی های بود .قلم پرکشش نویسنده نهایت افسار گسیختگی انسان استشمارگر پایان قرن بیستم را به گونه ای به تصویر کشید که منِ خواننده درپایان داستان نتوانستم چشم برهم بزنم  .خلیل بالاخره فرار می کند .ولی دوباره اسیر افراد دیگری می شود .انگار ، اسارت سرنوشت محتوم این بچه هاست . ولی با این همه تلخی به قدری نگاه این پسربچه به پیرامون خشن خود انسانی بود که حس احترام انسان را برمی انگیخت . چیزهایی هم  بود که به او کمک کندوامید را دردرونش زنده نگه دارد. یاد وخاطره ی مادرمرده اش ، عشق دو دخترویک معلم مهربان انگیزه ی رسیدن به آزادی را در او زنده نگه داشت .خلیل به رهایی رسید. ویادگرفت برای رسیدن به آزادی ورهایی باید ازمرز های آگاهی عبور کند. او ومردمش اسیر جهل شان بودند. او نماینده ی آفریقا بود. آفریقایی که دوست ندارند به آگاهی برسد.دیگر ساعت دو بامداد بود .ومن هنوز مبهوت آن کتاب بودم .

|+| نوشته شده توسط فرانک آرتا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:12