|
طاهره، محصول سالها صبركردنم بود
گفتوگو با هنگامه قاضياني، بازيگرفیلم «به همین سادگی»
طاهره، محصول سالها صبركردنم بود يک سوال کليشهاي. چه شد كه بازيگر شديد؟ اگر بخواهم به طور دقيق پاسخ بدهم، از زماني كه خاطرات کودکيام شكل ميگيرد، يعني از چهار، پنجسالگي بازيگر بودم. همزمان با چيدن عروسكهايم، نقش معلم را بازي ميكردم و... بچههاي کارگرمان را از طبقه زيرزمين، بالا ميآوردم و ضيافت بزرگي در غياب نبود مادر و پدرم بهپا ميکردم. البته در آنموقع نميدانستم، ولي وقتي بزرگ شدم، ديدم كه بازيگر بودهام! منتهي در سيسالگي بروز و ظهور پيدا کرد. چون معتقدم كه زمان هميشه از ما باهوشتر است، ولي يکموقع آدم ناخودآگاه به اين مسأله پي ميبرد. از كلاس چهارم دبستان در مدرسه ايراندخت، واقع در خيابان انقلاب فعاليتهاي ناخودآگاهانهام در بازيگري شروع شد و در مقطع راهنمايي در مدرسه اتفاق و بعد در دبيرستان نداي آزادي. كساني كه آن سالها ناظم و يا مدير مدرسهام بودند و بچههايي كه با من همكلاس بودند، ميدانستند که در تمام اين سالها، برنامههاي صبحگاهي، سرود و آمفيتئاتر مدرسه بدون استثنا متعلق به من بود. يكي از آنها سارا اسكندري است که با او همكلاس بوديم. ايشان گريمور هستند و يكي از خواهران اسكندري؟ بله. مدرسه اتفاق يكي از بزرگترين آمفيتئاترها را در سطح مدارس تهران داشت. در اين مدرسه ما با كليميها درس ميخوانديم و فقط ساعت كلاس دينيمان فرق داشت. بههرحال اين مسأله همينطور پيش رفت تا زماني كه من براي دانشگاه ميخواستم جامعهشناسي يا روانشناسي بخوانم. منتها در آن سال، جغرافياي انساني ــ اقتصادي تنها رشتهاي بود كه قبول شدم. منظورتان ژئوپولتيك است؟ در آن زمان تنها دو رشته جغرافياي طبيعي و جغرافياي انساني ــ اقتصادي در اين حوزه وجود داشت و رشتههاي اخير تازه در سالهاي 68 ــ 1367 در ايران نضج گرفته بود. همزمان به سينماهم علاقمند بودم و امکان نداشت فيلمي روي پرده اكران شود و من آن را نبينم. با آنكه پسر کوچکي داشتم در کنکور دانشگاه شركت كردم و خوشبختانه قبول شدم. چه سالي؟ دقيقاً ورودي سال 1368 هستم. وقتي اين رشته را دنبال کردم، ديدم چقدر رشته جذابي است. ما در آنموقع گردش علمي ميرفتيم و خودِ اين گردش علمي ناخودآگاه كمك ميكرد ديدگاههايي نسبت به آدمهاي مختلف پيرامونم پيدا كنم. اينها همه درون ناخودآگاهم جاي ميگرفت. حالا خودم را در آن زمان اينگونه توصيف ميکنم كه با يك كولهپشتي در جادهاي راه ميرفتم و همراهم دستهايي نامرئي هديه و چيزهايي را درون آن کوله مياندازد و يكدفعه ديدم، خداي من چه چيزهاي باارزشي را سالها با خودم حمل ميکردم. به هر شكل اين رشته اين فرصت را در اختيارم قرار داد تا به مردمشناسي بپردازم. در مقطعي يادم است كه به آقاي دكتر جاجمي كه استاد جغرافياي جمعيتمان بودند، پيشنهاد دادم موضوع زندان زنان مشهد را براي تحقيق انتخاب كنم، چون در دانشگاه مشهد قبول شده بودم. اما زندان زنان مشهد، شده بود گداخانه و در عين حال معلولين هم در آنجا زندگي ميكردند. بههرحال تحقيق را به پايان رساندم و آقاي جاجمي تمام اين تحقيق را در دانشگاه نگه داشتند و حتي نسخهاي را هم به من ندادند. تحقيق جالبي بود. حالا كه سالها گذشته ميبينم آن زني كه قيافه عجيبي داشت و كنار پنجره و پشت ميلهها نشسته بود و به من زل زده بود، چقدر عجيب بود! از چه نظر؟ از اين نظر که وقتي شما به تصاويري كه در ذهنتان حك شده رجوع ميكنيد، ميبينيد آن زن با آن نگاه، چه حرفهاي ناگفتهاي را با خودش سالها حمل کرده که حالا در آن نگاه متجلي و در وجود من ماندگار شده است. بههرحال اينها همه بخشي از زندگي است. زندگي، معلم بزرگي است. پس سالها کارتان شده بود مشاهده و ديدن؟ بله، اما همانطور که گفتم خيلي آگاهانه نبود. چون هنوز تصميم نگرفته بودم بازيگر شوم... تا اينكه درسم تمام شد. آن سالها، سالهاي عجيبي بود. سال 1372؟ بله و البته تا يکي دو سال بعد از آن. سالهاي عجيب سينما بود كه مردم مقابل سينما آزادي و براي ديدن فيلم صف ميكشيدند. يك بار براي هميشه اكران شده بود. آقاي خسرو شكيبايي و خانم فاطمه معتمدآريا در آن بازيهايي بهيادماندني ارائه کرده بودند. آقاي حبيب كاوش از دوستانِ شوهرخاله من بودند. در آن سال اميد تازه اكران شده بود. درسم تمام شده بود و ديدم الآن وقتش است كه بازيگري را شروع كنم. ولي مادرم به من گفت بايد پختهتر شوي، چون با روحيهاي كه از تو سراغ دارم بايد پوستكلفت شوي. با آقاي كاوش هم مشورتي داشتيد؟ شوهرخالهام با آقاي كاوش صحبت كردند. آقاي كاوش هم پاسخ دادند با روحيهاي كه از من سراغ دارند و اينكه كلهشق و هدفگرا هستم، بهتر است تحصيلم را ادامه دهم. اما من معتقد بودم بايد عملي كار كنم، چون از اين به بعد ديگر جوان نيستم و ديگر در سينما به من کار نميدهند. خلاصه اينكه بعد از آن فرصتي برايم پيش آمد و ديگر در ايران نماندم و رفتم آمريکا؛ به سانفرانسيسكو. پسرتان همراهتان بود؟ نه. هشت سال طول كشيد و سالهاي عجيبي در زندگي برايم رقم خورد كه در ترسيم شخصيت طاهره به من كمك كرد. من در تمام اين مدت، انتظار بچهام، اشكان را ميکشيدم تا كارش درست شود و او را پيش خودم بياورم. در اين فرصت در آنجا شروع كردم به درس خواندن و كار كردن. در ابتدا به پيشنهاد پسرعمهام که هنرمند خوبي هستند سراغ تحصيل سينما رفتم. كدام مدرسه رفتيد؟ مدرسهاي در بركلي که مدرسه سينما و بازيگري بود. آنموقع آقاي آييش در برخي نقاط آمريکا، نمايش روي صحنه ميبردند. اما ديگر ادامه ندادم و سينما را رها کردم. چرا؟ چون دوست نداشتم به كلاسهاي بازيگري در آنجا بروم. تئاتر و فيلمهاي كوتاهي كه در ايران بازي كردم و هيچكدام از آنها ديده نشده، بيشتر در بازيگري به کمکم آمد و حکم كلاسهاي آموزشي برايم داشت. در عوض فلسفه غرب خواندم. آنموقع سراغ فلسفه شرق رفته بودم، سراغ بايزيد بسطامي، شيخ شهابالدين سهروردي و منصور حلاج و كارهاي لويي ماسينيون، هانري كربن و... كه در مورد فلسفه شرق انجام داده بودند را شروع كردم به خواندن. شايد در مملکت خودم بودم آنقدر ترغيب نميشدم. مثلاً حضور نامرئي هانري كربن و كتابهايش را در زندگي خودم واقعاً احساس ميكنم. كدام كتابش؟ كتابهاي زيادي از ايشان خواندم، ولي كتابي كه تا امروز مديون آن هستم و فكر ميكنم در ايران هم ترجمه نشده كتاب «از زرتشت تا شيعه» ايشان است. آن كتاب بود كه نهتنها من را به طرف فلسفه غرب كشاند، بلکه مرا به «آواز پر جبرئيل» رساند. از خواندن اين كتابها به چه چيزي رسيديد؟ به يك باور. به لحظه كشف و شهود و اينکه به نظرم غيرقابل دسترس نيست، ولي بايد قوياً به آن اعتقاد داشته باشيد. تا اينكه درسم تمام شد و به ايران برگشتم. و همهچيز را از نو آغاز كرديد؟ بله، ولي آنموقع آمدنم به ايران را به خانوادهام اعلام نكردم. چون آنها معتقد بودند كه كار اشكان هم درست شده و آينده اشكان تضمين ميشود، ولي من آيندهاي براي اشكان در آمريكا نميديدم. بنابراين به ايران بازگشتم. مثل اين كه خاطرات خوبي از آمريكا نداريد. من جغرافياي ايالت متحده را چون خلقت پروردگار است، انکار نميکنم. ولي در عين حال اين جمله كه «آمريكا شيطان بزرگ است» را در آنجا به عينه ديدم. به خاطر اينكه از بچگي، جنگ و آن زيرزمينهاي تاريك و صداي آژير را هرگز فراموش نميكنم. پدرم كه در آسانسور مانده و داد ميزند و بعد شيشهاي ميشكند و همه اين اتفاقها و جنگ را تجربه كردم و انقلاب را كاملاً به چشم ديدم. چون خانه ما در خيابان دانشگاه بود و اين خيابان مركز انقلاب بود و آنموقع ميشنيديم «آمريكا شيطان بزرگ است». اين سرزمين را با آنهمه زيباييهايش پيش رو مشاهده کردم، اما نميتوانستم و نميتوانم چشمانم را ببندم که چراغهاي لاسوگاس و کازينوها تا صبح روشن است و از آنطرف سربازان ويتنام كنار خيابان افتادهاند. نميتوانستم جنگ ايران و عراق را فراموش كنم و يا آن سرخپوستاني را كه زماني سرزمين آمريکا زادگاه اصليشان بود. از کي وارد کار عملي شديد؟ همان سال تصميم گرفتم بازيگري را به طوري جدي شروع كنم. چون 29سالم شده بود خيلي داشت خطرناك ميشد. مخصوصاً چهره بازيگر در سينماي ايران خيلي نبايد از شکل بيفتد! همانموقع درگير اين جريان بودم كه اصلاً از سينما شروع كنم يا تئاتر و حتي به آموزش در كلاسهاي آقاي سمندريان فكر ميكرديم. چون در نهايت روش بازيگري ايراني از دل آن بيرون ميزند؟ همينطور است و براي اين مساله دليل هم دارم. ميتوان در كلاسهاي درس کارگرداني در آمريكا شركت کرد، اما بازيگري را نميشد. تحليل جالبي است. خيلي دوست دارم زياد فيلم ببينم، ولي موقعيتم خطير است. چون با زياد ديدن، حس بازي را از من ميگيرد. مثلاً وقتي بازي سوسن تسليمي در باشو غريبه كوچك يا كارهاي گلاب آدينه و فاطمه معتمدآريا را ميبينم، کاملاً ميفهمم که چقدر ايراني بازي ميکنند. ايدهآلم در سينما، سينماي علي حاتمي بود که متاسفانه به رحمت خدا پيوستند و همينطور زندهياد رسول ملاقليپور. آقاي بيضايي هم کم کار ميکنند و شانس حضور در آثار آقاي مهرجويي هم برايم پيش نيامده است... تا اينکه يک روز توسط خانم شيرين ديباج، خواهر خانم بنياعتماد، براي تست گريم به خانم مهري شيرازي براي زندان زنان معرفي شدم. رفتم و خدا را شكر كه براي زندان زنان انتخاب نشدم. چرا؟ چون آن نقش متعلق رؤيا نونهالي بود و او بايد بازي ميکرد. رؤيا نونهالي خيلي كار كرده و معلوم است كه فيزيك و نگاههاي خاص خودش را دارد. اولين سوالي كه خانم شيرازي از من پرسيدند در اتاق گريم بود كه گفتند حاضري موهايت رابزني؟ گفتم از ته بزنيد! هنوز انتخاب نشده بودم و بعد كه رد شدم، خانم آدينه گفت براي نقش خيلي خامم. ولي خانم شيرازي گفتند که حتماً اتفاقي خوب براي تو خواهد افتاد و نااميد نشو. هر کسي در زندگي سهمي دارد. بعد از آن رفتم مشهد خدمت امام رضا (ع) و خيلي صادقانه بهشون گفتم من ميخواهم فيلم بازي كنم، ولي اين اتفاق نيفتاده. سه روز بعد با من تماس گرفته شد و در كار آقاي هدايت از من دعوت شد. كدام فيلم؟ سايهروشن. خانم مهري شيرازي زنگ زده بودند به آقاي هدايت و آقاي انتظامي و گفته بودند نقش را من بازي کنم. نقشِ روح بود و با اينکه خيلي بازي سختي بود، انتخاب شدم. اما آقاي انتظامي خيلي رك به من گفتند تو خامي! به خاطر اينكه من سرصحنه به خاطر يك حرف گريه كرده بودم. با لحن خيلي عجيبي هم گفتند كه خيلي به من برخورد. اما دو روز بعد پيشم آمدند و به من گفتند كه من اين جمله را به تو گفتم، چون ميدانم غرور داري، ميخواستم غرورت را جريحهدار كنم. بعد پرسيدند تو عاشق بازيگري هستي يا عاشق شهرت؟ گفتم بازيگري. گفتند پس ميروي در تئاتر روي خودت و بيانت كار ميكني... گفتم آخر دير ميشود. گفتند اگر بازيگر باشي، به دير شدن آن فكر نميكني. حتي اگر دوتا كار براي نوههايت بگذاري، به آرزويت خواهي رسيد. پس آن فيلم برايتان كلاس بازيگري بود؟ کاملاً. من خاك پاي آقاي انتظاميام، نه به خاطر اينكه همه به ايشان ميگويند «استاد»، بلكه به دليل اينكه صادقانه همهچيز را در طَبَق اخلاص در همين كار با قاطعيت به من آموختند و به من آموخت كه بازيگري، ساده نيست. حتي به ايشان گفتم الآن سي سالم است و اگر بروم تئاتر، ديگر كسي به كسي نيست. گفتند اينقدر نگو اگر، اگر! اگر جنون بازيگري داري، برو تئاتر كار كن. پس به تئاتر پناه برديد؟ بله، در يک گروه تئاتري کارم را ادامه دادم. گروهي بود با بازيگران خيلي خوب مثل سعيد چنگيزيان و... يادم است يك روز به عنوان تست به من گفتند متن «خون مثل استيك» را آقاي چرمشير بر اساس رمان فرانك اشتاين نوشتهاند و من بايد نقش يك نابينا را بازي ميكردم. يادم است كه خانم فاطمه تقوي و آقاي آتيلا پسياني كار را ديدند و گفتند معلوم است صحنه را دوست داري و بازيگر صحنه هستي. اين گفتههاي ايشان دلگرمي ديگري به من داد. ديگر همينجور كارهاي تئاتر پيش آمد... تا اينكه اتفاق خاصي كه برايم پيش آمد نمايش «دفتر يادداشت» بود که در آن نقش دختري بيستساله را بازي ميكردم. چه سالي؟ فکر ميکنم سال 1383 که براي آن، نامزد دريافت جايزه كانون ملي منتقدان تئاتر شدم. بعد شروع كردم با پوريا آذربايجاني، يكي از بچههاي دانشگاه سوره كار كردن و يك نمايش كوتاه هم براي سحر ابراهيمي كار كردم. كارهاي زيادي براي پوريا بازي كردم كه از تصوير دور نمانم و اين برايم خيلي مهم بود. بعد سريال آقاي مرادپور به من پيشنهاد شد که نيمه دومش ظاهراً به تعويق افتاده است. و رسيديد به همين سادگي؟ بله، يک روز خانم پوپك مظفري تماس گرفت و گفت براي تست بايد به دفتر بروم. رفتم براي تست. دفعه اول آقاي ميركريمي گفتند «هر چقدر كه صحبت ميكني بيشتر از طاهره دور ميشوي.» يك لحظه به من برخورد و آن همان خاميهايي بود كه آقاي انتظامي ميگفتند. گفتم «ببخشيد، پس براي چي مرا انتخاب كرديد؟» گفتند «به خاطر همين كه از طاهره داري دور ميشوي. ميخواهم فكر كنم يك استاد دانشگاه جلويم نشسته، آدمي كه هيچ ربطي به طاهره ندارد.» ديدم كه دليلشان اينطوري است. آن روز نااميد آمدم بيرون. بعد دوباره تماس گرفتند. فيلمنامه را خوانديد؟ فيلمنامه را نخواندم تا روزي که قرارداد بستم. چرا؟ چون نميخواستند هيچ فضايي توي ذهن بازيگرشان به وجود آيد. چه كاري خوبي كردند... براي من خيلي عجيب بود. يك لحظه با خودم گفتم دارم كار اشتباهي ميكنم، فيلمنامه را نخواندهام و فقط دارم آن را به خاطر نام رضا ميركريمي به عنوان يك فيلمساز موفق قبول ميکنم. کارهاي ميرکريمي را دوست دارم. قبلش از ريز ماجرا خبر نداشتيد؟ نه، فقط توضيح داده بودند که چطوري است و بايد از صبح تا شب آهنگ واژگاني را با ترکي بخواني، بدون اينکه لهجه خيلي توي ذوق بزند. روزي که قرارداد بستم در دفتر خانم مظفري فيلمنامه را به من دادند و کنارم نشستند و گفتند فقط دو ساعت وقت داري که فيلمنامه را تا انتها بخواني. خب طبيعي است با يک دور خواندن خيلي سريع نميشود به حس مورد نظر رسيد. ولي الان ميفهمم که چه کار درستي بوده. اتفاق دوم اين بود که ده روز بعد از قرارداد، قانون گذاشتند که بيست روز بيشتر نمانده به فيلمبرداري از صبح تا ساعت پنج و شش عصر در دفتر حضور پيدا کنم و فقط در دفتر بنشينم و با کسي هم صحبت نکنم. گفتند يکجور قرنطينه است. تنها کاري که کردم اين بود که يک بافتني دستم گرفتم تا بيکار ننشينم و شروع کردم به بافتن يک شال. در روزهاي آخر اندازه شال آنقدر بلند شده بود، درست به درازاي يک فرش قرمز. بالاخره خانم مظفري گفتند بايد به اتاق آقاي ميرکريمي برويد تا از شما تست بگيرند. هيچوقت آن روز را فراوش نميکنم. آقاي خدايي، منشي صحنه فيلم، بالاي سرم ايستاده بودند و با اينکه سالها در تهران ساکن هستند لهجه غليظ ترکي داشتند با همان لهجه به من گفتند چرا مثل سربازها چکمه به پايت هست؟ اينجا بايد با دمپايي راه بروي. برايم عجيب بود با اينکه در قرنطينه بودم چرا بايد دمپايي به پايم باشد؟ حالا به آن زمان نگاه ميکنم، ميبينم که تمام آن تمهيدات به نفع کارم و فيلم تمام شده است. بالاخره رفتم پيش آقاي ميرکريمي، همراه خانم مظفري و آقاي خدايي که حکم معلم زبان مرا داشتند. آقاي ميرکريمي پرسيدند، چه خبر؟ گفتم سلامتي. گفتند هر سوالي از شما ميپرسم با آهنگ ترکي پاسخ دهيد و اضافه کرد امروز نميخواهيم شما را بترسانيم يا بازي راه بيندازيم، ولي اگر احساس کنيم طاهره در وجود شما خلق نشده، بازيگر را عوض ميکنيم. سوالاتشان تمام شد. بعد شروع کردم به ترکي حرف زدن. حدود ده دقيقه طول کشيد. در پايان گفتند راجع به پسرتان ــ اشکان ــ صحبت کنيد. بالاخره تست تمام شد و از اتاق بيرون آمدم. نشستم سر بافتني. براي بازي انتخاب شده بودم. روز اول فيلمبرداري رسيد. آقاي مجيد مجيدي هم سرصحنه آمدند. حالا شما حساب کنيد که اولين نقش محوري زندگيتان را بازي ميکنيد و بايد راکورد حسي دوماهه را از همان ابتدا حفظ کني. خب حتماً تصور خواهيد کرد چه حسي دارم... ضمن اينکه بازي مقابل دوربيني دائماً در حرکت و آنهم در اندازه نزديک (کلوزآپ) مشکل را دوبرابر ميکند. دقيقاً. حالا آقاي مجيدي هم پشت ويدئواسيست هستند تا اولين پلان کليد بخورد. از همان لحظه نخست، دست نامرئي خدا را حس کردم. خوشبختانه به لطف خدا در طول کار آرامشي به جريان افتاد که حاصل و انعکاس فضاي پشتصحنه بود؛ مخصوصاً همدليها و همياريهاي آقايان ميرکريمي و آلادپوش. جنس بازيتان، يکنوع بازي مينيماليستي بود. بازياي باطمأنينه که لحظات زندگي را عريان ميکند؛ ثبت ثانيهها و انتقال حسهايي گمشده در دل تنهاييهايي اغلب غيرقابل توصيف در جريان پرشتاب زندگي روزمره. همه را بهزيبايي به تصوير کشيدهايد. صادقانه بگويم يکي از همان شبهايي که انتخاب شده بودم از خدا خواستم که اگر قرار است طاهره درست درنيايد، اتفاقي بيفتد که خودبهخود از پروژه حذف شوم، ولي گويي صلاح خدا در چيز ديگري بود. در مورد آن حسها و آن تنهايي بايد بگويم همه را در جريان زندگيام لمس و درک کردهام. تمام دردها و رنجها به يکباره در درون طاهره راه خودش را پيدا کرد. طاهره و دردهايش حاصل سالها صبرکردنم در زندگي بود. به نظرتان چرا طاهره اينگونه بود؟ او در مواجهه با زندگي ميتوانست دو راه را انتخاب کند، يا رفتاري پرتنش و هيستريک يا همين شق دوم. خدا را شکر شق اول را انتخاب نکرديد. چون جنس بازيهاي مرسوم در سينماي ما بيشتر ازشق اول است! بههرحال بايد اينگونه ميبود. تعريف خودتان از بازي مينيماليستي چيست؟ کيفيتي از بازي که بايد در آن نه به جلو رفت و نه به عقب. نقطهاي در وسط. کاملاً مشخص است که خودآگانه به نقش نگاه نکردهايد، بلکه بيشتر مثل نابازيگري که خودش را به نمايش ميگذارد، با نقش ارتباط بيواسطه و شهودي برقرار کردهايد، مثل آن پلان سکانس طولاني که از بيرون ميآييد، سبد را مياندازيد و روسريتان را باز و بسته ميکنيد. حفظ راکورد اين صحنهها برايتان آسان بود؟ اصلاً. خيلي سخت بود. بايد حواسم به همهچيز ميبود و عين حال نمايش ميدادم که زندگي عاديام را ميکنم. فکر کنم تعامل خوبي با فيلمبردار داشتيد؟ واقعاً يکي از بهترين همکارانم در اين پروژه آقاي آلادپوش بودند. فکر کنيد يک فيلم تکپرسوناژ که فقط يک لباس به تن دارد، حدود دو ماه در يک فضاي بسته و آقاي آلادپوش که در تمام مدت دوربين بايد روي دوششان باشد. چقدر بايد صبور بود و هيچ اعتراضي نکرد. براي تداوم و حفظ حالات صورتتان چه کاري ميکرديد؟ خب بايد خيلي حواسم جمع ميبود، ضمن اينکه برخي صحنهها رج زده شده بودند. مثلاً پس از اصلاح ابروهايتان که گريه ميکرديد؟ بله، براي آن لحظه نيم ساعت فرصت خواستم تا گريه کردن را به نمايش بگذارم، چون حالت چشمها و چهرهام به گونهاي است که پس از گريه پف ميکند. بنابراين حواسم بود که در همان يک لحظه آن حالت را به نمايش بگذارم. راستي آقاي ميرکريمي از گربهها هم بازي ميگيرند؟! چطور مگر؟ صحنهاي در فيلم هست که پس از اينکه پشت پنجره، طاهره بهاصطلاح خستگي درميکند، روي تراس همسايه مقابل، گربه عين کار شما را تقليد ميکند! يکي از شانسهاي آقاي ميرکريمي اين بود که همهچيز به کمک فيلم آمد. صحنه گربه بعداً گرفته شد. ولي آره، همان کاري را کرد که طاهره انجام داده بود! به نظرم انتخاب بازيگر شوهر طاهره به شخصيت او خيلي کمک کرده است. مردي که آدم وقتي قيافه و حرکاتش را ميبيند به بدبختي طاهره بيشتر پي ميبرد! اصرار آقاي ميرکريمي بود که آقاي مهران کاشاني نقش را بازي کند. واقعاً انتخاب درستي داشتند. صحنهاي که در سوپرمارکت، مرد همسايه را ميبينيد و به او ميگوييد چه بخرد نيز يکجور خاصي چادرتان را جمع ميکنيد که در معرفي شخصيت طاهره خيلي مهم است. واقعاً در آن لحظه به اين نکته توجه داشتيد؟ تذکر آقاي ميرکريمي بود. دقت در جزئيات توسط آقاي ميرکريمي واقعاً عجيبوغريب بود. مثلاً ميگفتند حتماً خودکاري که روي زمين افتاده را آب بکش و اين در فيلم هست. واقعاً خيلي دقيق بودند. پسربچه فيلم هم خيلي خوب بهاصطلاح کلکل ميکرد. محمدجواد خيلي باهوش بود. در صحنههاي دونفرهمان خيلي حواسش جمع بود. توجه زيادي به زمان پلانها داشت. به نظرم او يکي از همين شانسهاي فيلم است. چه نکته ديگري دوست داريد در مورد فيلم بگوييد؟ خانم نيره فراهاني در فيلم اولين کسي بودند که طاهره را درک کردند. ايشان سالها در تئاتر خاک صحنه خوردهاند و واقعاً قابل ستايش و احترامند. چاپ شده درنشریه صنعت سینما(شماره ۶۸-ویژه نامه نوروز۱۳۷۸) |+| نوشته شده توسط فرانک آرتا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 10:59 |
Email:faranakarta@gmail.com
|
